![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
اربعین آمد... از دیده های عاشقان به جای اشک خون می چکد... چنین روزی جابر با عطیه به کربلا آمد ... این دو غلام عاشق... اول زائران بودند به وادی ماریه... پیر یار نابینا از روی وفای به عهد رو به عطیه کرد و گفت ای عطیه دست مرا بر قبر اربابم بگذار... و امروز من می بینم و شاید ضریح تو را ... می خواهم دست از دامنت بر نگیرم... یا حسین... یا عزیز زهرا... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 16:7 توسط مسافر کوچولو |
|
|
گاهی سخت در راهی می مانی و گاهی با نگاهی چه بی قرار می خوانی... اما اگر می دانستی که که نگاه خسته ام چه قدر محتاج دعای چشمان توست شاید این گونه مرا رها نمی کردی... ای کاش مرغک تو بودم... در دستانت آب می خوردم... شاید این گونه مرا نوازش می کردی... ای کاش طفل تو بودم و گاهی شاگرد کوچکت... شاید این بار گاه گاهی با نگاهی ملامتم می کردی... چه بگویم که تو بیش از همه ی مهربانان مهربانی و من... این اسیر دلداه ی آشفته این سان در این سوی دلم ایستاده ام... باید از این همیشه ی انتظار برخیزم... سجاده ام کجاست... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:28 توسط مسافر کوچولو |
|
|
چه ظالمانه تقدیریست
تقدیر به دست تو. که مرگ مرا می خواهد و نخواستن آن هم تیر باران نگاهت را حکم میدهد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 13:48 توسط مسافر کوچولو |
|
|
تنها يک برگ مانده بود...
درخت گفت : « منتظرت مي مانم ! » برگ گفت : « تا بهار خداحافظ ! » بهار شد... ولي درخت ميان آن همه برگ ، دوستش را فراموش کرده بود... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 17:9 توسط مسافر کوچولو |
|
|
اولین برف زمستانی آن قدر زیبا بارید که بازهم من را به یاد کودکی هایم انداخت... همان روز ها که دوست داشتم همراه با پدر بزرگ شال و کلاه کنم چتر قرمزم را که او برایم هدیه گرفته بود بردارم و در پارک قدم بزنم... گلوله های برفی درست کنم و او را نشانه بگیرم... با او آدم برفی بسازم و التماس کنم که دگمه های پالتویش را به آدمک تنهای من قرض بدهد... خیلی زود زمان گذشت و من بزرگ شدم... دیگر نه من آن کودک سابق بودم ، نه برف ها برف های کودکی و نه دیگر پدر بزرگ بود که با او روی برف ها پیاده راه بروم... چتر قرمز را هنوز داشتم... شال و کلاه را هم برداشتم... با خاطره ی پدر بزرگ به حیاط رفتم... تو را با یاد همان برف ها ساختم... در شبی مثل همان شب ها به دنیا آمدی گاهی فکر می کنم من و تو چه قدر به هم شبیه هستیم... تنهایی ... در آن سرمای سخت... یک نفر پا پیش می گذارد ، دست به کار می شود... و روح خسته ی من و تو ساخته می شود... اما تو گویی غم زده بودی ... عاشق بودی... عاشق آسمان... عاشق خانه ات... خانه ی اصلی ات... من هم عاشق بودم... عاشق خانه ام ... عاشق بهشت... همه ی دوستان تو از گرما می گریختند اما تو منتظر گرما بودی تا زود تر به خانه برگردی... من از خودم از داستان زندگی ات گفتم... سر در آغوشت گذاشته بودم... تو از گرمای وجود من شاد شدی ... وقتی می خندیدی لحظه به لحظه گرم تر می شدی... می دانستم که قلب تو از یخ نیست... اما آسمان هم جای تو نبود... نباید می رفتی... از مرگ تو هراس داشتم... اما تو به من گفتی که نمی میری... دست هایم را دور گردنت به یاد اشک ها و خنده های کودکی حلقه زدم... آن شب برف می بارید... شاید که فردا دوستان جدیدت در کنارت حضور پیدا می کردند... کودک همسایه در باغچه ای که از پدر اجاره کرده بود یک آدم برفی ساخت... درست پشت دیوار حیاط خانه ی من... شب به گمان این که آدم برفی اش تنهاست با گریه به خواب رفت... در خواب فریاد می کشید... صدایش را می شنیدم... پدر!برف پارو نکن... آفتاب! نتاب...! آدم برفی او صبح ذره ذره ذره از خجالت دوست کوچکش که آن سان صادقانه دوستش داشت آب شد... شب یک دست سپید پوش بود دوباره... و تو هنوز منتظر گرما بودی... ثانیه ها مرموز می گذشتند و تو تنها به خانه ات می نگریستی باهمان چشمان سیاهت با همان دکمه های پدر بزرگ... به یاد می آورم آن روز ها را که از انتهای پارک داد می زدم و به او می گفتم می خواهم از روی تو آدم برفی بسازم... کم کم می فهمیدم که چرا این قدر نگاهانت منتظر خورشید است... تو اما باید بمانی به یاد کودکی هایم... همان روزها که هنوز در قفس بزرگ سالی ام محبوس نشده بودم... شب باز هم خانه ات می بارید... صورتت را بوسیدم... لب هایم گرم شده بود... دلم داشت از جا کنده می شد... بغلت کردم... با همان حال و هوا کنار دوستانت بردم... پیش بچه ها پیش آدم برفی ها... تو ساکت و آروم نشسته بودی و من را نگاه می کردی! آن قدر نگاهم کردی تا دماغ نارنجی رنگ و لب قرمزت افتاد! تو داشتی می رفتی... به خانه ات... به آسمان... من نمی خواستم...اما از دست من هیچ کاری بر نمی آمد! من فقط در تمام لحظات آب شدنت به چشمانت نگاه می کردم گویا تو هم پشیمان شدی از رفتن... اما چاره ای نبود ... اشک در چشمان دکمه ای ات جمع شده بود ولی شاد بودی... چون داشتی به خانه ات باز می گشتی... دیروز پس از مردن آدم برفی و باز گشتش به یاد آن روز ها افتادم که با قطرات اشکم آفتاب را سنگ می زدم که دست از جان آدمک من بردارد...! من هنوز در حسرت بهشت با خاطرات کودکی ام آدم برفی می سازم... ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 16:23 توسط مسافر کوچولو |
|
|
تقصير دلم چيست اگر روی تو زيبا ست حاجت به بيان نيست که از روی تو پيدا ست من تشنه ی يک لحظه تماشای تو هستم افسوس که يک لحظه تماشای تو رويا ست در خانه ی احساس اگر زمزمه ای است آن زمزمه از توست که در جان دل ما ست من قايق آواره ی دريای تو هستم خوب است بدانی که دلم عاشق دريا ست در حسرت ديدار تو می سوزم و اما اين دست خودم نيست به حق روی تو زيباست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 19:32 توسط مسافر کوچولو |
|
|
من بازتاب یک تصویرم نمایی دور از پنبه زاری خسته که در گرگ و میش صبح در سوگ نشسته باز می تابانم چشمم را سوی یک کولی پیر کولی پیری که دامن پنبه زار را عصا می کشد و سرانجام ، باقامت راست و جسورانه با پوزخندی بر لب هایش ، در هاله ی چشم هایم نقش می بندد…!!! به چه می خندید آیا؟!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 19:59 توسط مسافر کوچولو |
|
|
از يک نگاه ساده ؛از يه درد دل کودکانه . از يک آواي عارفانه ؛ از يک لبخند پاک و ياسکوتي مرموز. از چند قطره اشک حاصل رنج زندگي مان .... اول قصه ؛ تقويم ؛ رو ورق زدم تاريخ گذاشتم اسفند ماه ۱۳۸۴.
لحظه هاي بي قراري مو هر شب با تو مرور مي کردم احساس مي کردم باز مي تونم با يه فرشته حتي از فرشته هم پاک تر دوستي کنم...
تو با من شايد زياد فرقي نداشتي هر دو رنج کشيده بوديم و طعم تلخ زندگي برامون تازگي نداشت هر روز دلبستگي ام واست بيشتر ميشد و بيشتر از هر روز ديگه دوستت داشتم ... تارهاي بيقراري که سالها در هم تنيده شده بود از هم پاره شد ؛ و رنگ چشمان سياه مهربانت من را مجذوبت کرد من دوستت داشتم با يک حس پاک و عاقلانه ... هميشه تو را دوست داشتم..!و هر روز پررنگ تر تو وجودم جلوه مي کردي وقتي كه دلتنگت ميشدم، بيشتر دوستت داشتم! ميدونم که توي همه دلتنگی هايم، حضوري گرم و جاويد داشتي!!
اين دلتنگي ها حرف نبود!
اين دلتنگي ها بهانه نبود!
دردهاي بچه گانه نبود!
اشکهاي پنهان شبانه هم نبود!
تنها از يک حس زيباي دوست داشتن سرچشمه مي گرفت... صفحه ها ي دفتر خاطراتمان را با اشتياق مرور مي کنم... با قلبي خسته ... دلي خالي... افسوس وقتی که تو مریضی... که اين ورق ها خالي از آواز زندگي اند... کجاي قصه اي تا بپرسم : مهربانم اسمم را در کجاي بهار قلبت کاشته اي؟؟
باور نمي کنم صفحه آخر پايان قصه من و تو وجود داشته باشد... صفحه اي که در آن ؛ حسرت يک نگاه و داغ يک دوست داشتن ؛و ماتم اشکي بجا مانده است...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 3:50 توسط مسافر کوچولو |
|
|
ساده که بگویم اینگونه آغاز می شود : در ها بسته است...از من راه گریز نخواه... دستم را بگیر و با من بیا تا نشانت دهم همه آنچیزی را که به سادگی فراموش کردی : لبخندی که محو می شود... و تو به قهقهه ی مستانه ام می کشانی... دلی که چون کاغذ چروک خورده؛ دیگر راست نخواهد شد... و تو دفتری جدید از من می سازی... و انگشتانی را که گرمای دست هایت آسمان دلم را بارانی خواهد کرد... هرچند که؛ امروز اگر باران نمی بارید، رسوا شده بودم... و هرچند امروز باز هم، باور تو؛ مصرّانه؛ خیسی گونه هایم را به حساب پاکی دلم می گذاشت... به تنها احدی که امید می رفت دست کوچکم را در دست های بزرگش بگذارد و برایم از امید ، آواز بخواند؛ خودت بودی ... نمی دانم چرا با تکه های دل و پاره های روح ام ، چه بنائی به پا خواهی کرد؟! هنر تو فرا تر از خواسته های ناچیز من است... آرزو های نگفته ام، مال تو و هم تمام روز های خوش نیامده .. تمام راه های جدید و امید های تازه مال تو حتی آنچه در دستانم ست، تنها سرمایه هایم را از من بگیر...: احساس ام اندیشه و رویایم همین طور که رهایش نکن راه جدید جلو پایم گذار... که گریزانم از هر راه و روزنه ی جدیدی... این گونه که هستی ، دوست تر می دارمت... همین گونه گرم و شیرین و ... باز هم گرم و گرم و گرم... صدای خش خش برگ های زرد و نارنجی و سرخ جنگل های پائیزیم را؛ غوطه ور شدنم در دود آتش، زیر قطرات ریز ریز باران؛ رقص آفتاب روز های بهاری ات... و پروانه های رنگی کوچکم... این ها را برایم بگذار ولی نرو و شیدای کوچک ات را از یاد نبر... تمام امید ها و آرزوهای کوچک و بزرگ ناگفته ام را با خود ببر و گنج های زندگی ام را در خودت مخفی تر کن... آرزو های کودکانه ای به بزرگی خورشید و جوانه های تازه ی امید ام، به ظرافت جوانه ی مُو... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 3:10 توسط مسافر کوچولو |
|
|
و باز لحظه شعر و از تو سرودن شد چه شد که قسمت من،از تو گفتن شد تمامی امواج، آه خشکیدند در آن زمان که دلت جنس آهن شد به چهره این خاک موج پاشیدی و در نگاه ضعیفم رخ تو مسکن شد هزار بار دگر دوستت دارم اگرچه باز بگویی که وقت رفتن شد و باز لحظه رفتن و باز روز وداع چه شد که بر دل من، این دو روز ممکن شد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 15:33 توسط مسافر کوچولو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سیاره ام راهش زیبا تر شده...
یه گل زیبا دارم... یه همراه... یه مسافر مهربون... از جنس گل خودم... گلی که همیشه اون اول حرف می زد... اون مسافر همیشه مسافر منه... |
| پیوندهای روزانه |
|
بوسه بر لب های تو آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|